نوشته هایم بوی تو را نمی دهد...
چون اصلا با فکر تو و برای تو و در راه تو نیستند...
صاحبی...ای به فدایت پدر و مادرم.... دریاب مرا که جز تو ام کسی نیست که از او بخواهم...که «اغثنی»هایم را به قدوم او ببارم....
مولای من...دلم گرفته است...اما نه از آن جنس که برای شما باشد...
سیاهی گناه دلم را گرفته و من را از تو دور کرده...
دستم را بار دیگر بگیر و من را با خود ببر...تا دیگر رها نشود از دستت، دستم...
امامِ مَن...جنس اینجا از ماندن است...و اساساً «ماندن» دل را می میراند...
پس...یا مرا با خود ببر آنجا که هستی؛یا بیا...
م.ج
20:33
پنجشنبه 1مهرماه95
برچسب: نوشته هایم بوی باران می دهند,
نویسنده: پویا قاسمیپور