خرید بک لینک
با دیدن تصاویرت و شنیدن صدایت دلم می ریزد...
تازگی دلم زیاد می ریزد..اما با دیدن تو، دلم برای کسی می لرزد که انگار تازه پیدایش کرده ام؛ عاشقش شده ام و به یکبار او را از من گرفته اند...
آقا مصطفی...چرا این گونه ای؟ چه نسبتی داری با من؟ آخر چه می خواهد آن نگاهت از من؟ اصلا شما از کدام ایل و تباری که اینگونه مرگ را به سخره گرفته ای و جان بر کف، در بیابان های سوریه به دل دشمن زدی؟ واقعا نترسیدی؟ نگران آینده ی دخترت نبودی؟ نگران خانواده ات؟ آخر با مروت چطور از همه ی این ها گذشتی؟ بارها زخمی شدی و باز برگشتی...ولی بار آخر  دیگر...دیگر نزدیک محرم بود و گاه پر کشیدن... آری دیگر کنده شده بودی از زمین و زمانه؛ و حسین تو را چشم به راه بود... و مگر می شود ((جان تمام عالم )) را بیش از این منتظر گذاشت؟ می دانم که می دیدی اش... که تو را می خواند؛ و این خواندن نه از جنس رد کردن است... تا اینکه روز تاسوعا پرت را گشودی و پرواز کردی به سوی حضرتش...آخ که چه شیرین است این پرواز...و مگر زندگی را هدف دیگریست جز رسیدن به حسین؟ یا اینکه سعادتی بالاتر است از (( دعوت شدن )) از سوی حسین؟
و تو و رفقایت در این وانفساه جهان، راه را شناختید و هرطور شده، قدم در آن گذاشتید و ثابت قدم، پیش رفتید و همه ی این ها را مقدمه ایست... اینکه تمام زندگی ات را بر مدار حسین چیده باشی تا به وقت فتنه، مسیر حق را شناسی تا با هر نفس، یار امامت باشی و آخر هم سر بر پای حسین نهی...
چه خوش پایانی...
اللهم الرزقنا...
م.ج
1.13
9اردیبهشت

برچسب: نویسنده: پویا قاسمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 19 ارديبهشت 1397 ساعت: 16:20

صفحه بندی