امروز 12 آذر 97 بود. یادواره , شهدا ,ی گمنام دانشگاه برگزار شد اما من مسئولیتی نداشتم و بخاطر مشغله دیگر،نتوانستم به بچه ها کمک کنم.
اما 12 و 13آذر 96 روزهایی به یاد ماندنی بودند برایم. یادواره , پارسال. یکسال از آن روز میگذرد دقیقا. یادم هست که تا بعدازظهر روز 12ام، حتی 30درصد کار آماده سازی فضا انجام نشده بود. در آن نصف روز، مگر میشد دکوری به آن عظمت را کار کرد؟! اما شد! بچه ها با اخلاص تمام تا ساعت 2شب در دانشگاه ماندند و یک کار به ظاهر نشدنی، شد. می دانستیم که همه این ها از شهدا ,ست و خودشان کارها را جلو میبرند. میدانستیم که دست مادرمان زهرا (س) بر سرمان است و اوست که دل ها را هدایت و جان ها را قوت می بخشد.... البته یک اتفاق عجیب هم آن شب افتاد؛ در میان تعجب همگان خبر رسید که رئیس دانشگاه عوض شد! دکتر شفقت جای دکتر مظفری نیا. این خبر و نحوه اعلام غیرمنتظره آن، نشان می داد که دانشگاه آبستن حوادثی خواهد بود... و شد...حالا اینجا من قصد ندارم به آن اشاره کنم...روز 13 آذر، همه چیز همچنان در ظاهر خوب پیش میرفت. مهمانان بزرگی داشتیم. سردار وحیدی؛ وزیر سابق دفاع و خانواده شهید و البته اتفاقات خوبی مثل قرعه کشی مشهد و کربلا! مگر از این هم بهتر میشد؟ دکور بسیار زیبایی هم داشتیم و بازهم جا دارد که بگویم، همه چیز اگر نگویم عالی، که خیلی خوب پیش می رفت. برنامه شروع شد و سردار وحیدی سخنرانی می کردند... حقیر هیچگاه این حس را فراموش نمیکنم... پشت صحنه بودم و از نظم جلسه و سخنرانی سردار واقعا لذت می بردم... آنی حس کردم که "ای جان! چه برنامه ای اجرا کرده ایم" و خودمان را "محور" انگاشتم. چیزی نگذشت که چنان ناهماهنگی بین بچه های ما و مسئولین دانشگاه رقم خورد و اشتباه عجیب مجری هم به آن اضافه شد که نصف جمعیت سالن خالی شد! مجری به اشتباه جمله ای را به زبان آورد و باعث رفتن مهمان ها و خاصه راوی؛ سردار جعفر جهروتی زاده شد... مهمان ها یکی از پس از دیگری رفتند و من واقعا داشتم به استیصال می رسیدم از دست دوستان خود رای به اصطلاح مسئول دانشگاه! البته خدا لطف کرد و همان لحظات اشتباهم را متوجه شدم و با نظر اهل بیت، مجلس بیشتر از آن به هم نریخت و به تعادل رسید...
بعد از مراسم حسابی ناراحت بودم. کار زیاد خراب کرده ام اما هرگز در هیچ کاری اینقدر ناراحت و غمزده نبودم و احساس خسران نمی کردم. لکن حرف های یکی دو نفر کمی آرامم کرد... آقا مصطفی گفت که اشکالی ندارد... همین که این بچه ها بخاطر شهدا دور هم جمع شدند، ما به هدف مان رسیدیم.... علی و علی (قویدل و شاکری) هم حرف هایی زدند که چندان یادم نیست ولی اندکی آرامم کرد...
منظورم از این قلم زدن این بود که "ما کاری را انجام نمی دهیم، این خود شهدا هستند که با نظر اهل بیت کار را پیش می برند. ما فقط برای جا نماندن از قافله خوبان، به این ریسمان چنگ می زنیم، اگر نه حقیر نه توانی دارم و نه نفس درست و درمانی برای اثرگذاری".
http://asemoon-e-man.blogfa.com/post/139
م.ج
12 آذر 97
19.26
برچسب:
نویسنده: پویا قاسمیپور