هیچوقت فکر نمیکردم که اینقدر دلم برای جبهه تنگ شود
برای راهیان نور
برای هوای خمینی زادگان
بعضی وقت ها فکر میکنم قلبم به حال انفجار است. دلم هوای هیئت ها و روضه شب های عملیات دارد. صدای فرماندهان جنگ در گوشم می پیچد. "برادر! شما اینجایید تا بار تاریخ را بر دوش کشید. نگاه مهدی صاحب الزمان به شماست. امام متنظر خبر فتح است. باید به دل دشمن بزنیم." و می زدند و عده ای تکه تکه می شدند در این راه و عده ای دیگر، با حسرت شهادت منتظر عملیات بعدی می شدند.
خدایا! چقدر پرم از دنیا! والله هیچ از آن نمی خواهم. فقط آرزوی آن حال و هوا را دارم. آن رفقا! آن جان بر کفی ها برای پسر فاطمه... و آن نوشته های پشت پیراهن خاکی شان: " می روم تا انتقام سیلی
مادر بگیرم"
و مگر تو ای
مادر چه کردی با ما که جگرمان سوخت؟ و سوخت... و سوخت.
دیگر نمی توان چیزی گفت. در بستری و بچه ها چون پروانه دوروبرت!
مادر!
مادرجان شما همه چیز مایید... جان و آبرو شرف مایید. به جان حسنین مگذارید هدر رود این عمر.... به راه دگر رود این دل... و فدای غیر شود این جان. که وقتی بنای آسمان ها و زمین و نور و ضوء ماه و خورشید برای شما و بخاطر شماست؛ این جان چه ارزشی دارد اگر فدای شما نشود؟
آخ که سنگینم چقدر... و مالامال از غصه ایام ماضی... وشاید آتی... که بار گناهم مرا دورتر می کرد و شاید میکند از شما... پس در خواست میکنم.... خواهش میکنم.... مگذارید زیاد طول بکشد این فراق.
بانا قدطهرنا بولایتک...
م.ج
28دی 97
7.35
برچسب:
نویسنده: پویا قاسمیپور
تاريخ: يکشنبه
28 بهمن
1397 ساعت: 5:46