خرید بک لینک
سال ها بود ندیده بودم اش. وقتی از تاکسی پیاده شدم جوان خوش تیپی را دیدم که به نظرم آشنای غریبی آمد. جوانی با چشمان سبز. بابک بود.... رفیق سال های اول و دوم و سوم ابتدایی ام. آن روزها پسرکی بود با 5ونیم انگشت در دست راست. شاید هم دست چپ! تا به آن زمان مثل اویی ندیده بودم. میگفت 6تا انگشت داشته که یکی را بریده بودند... ولی ظاهرا خوب نبریده بودند و نصف اش هنوز باقی بود. پسر عجیبی بود. سال دوم ابتدایی معلم مان یک روزهای خاصی، ساعت هایی که ریاضی داشتیم 5 جفت عدد گنده میداد تا جمع کنیم و 5 جفت عدد دیگه که تفریق کنیم. تا جایی که یادم هست همیشه 20 گرفتم. دلیل اینکه گفتم بابک آدم عجیبی بود برمی گردد به همان ساعات ریاضی.... نمراتی گاه بالا و گاه به شدت پایین. نمی دانم پدرش چکاره بود اما به گمانم زیاد مهاجرت می کردند. چون وسط های سال تحصیلی به مدرسه ما آمد و بعد از سوم هم دیگر ندیدمش در مدرسه. فوتبالش عالی بود... من در آن سال ها که همه کاره و به نوعی دیکتاتور کلاس بودم و ساعت های ورزش هم تیم ها را به تنهایی می چیدم، کافی بود بابک بهروز رو در کنار مهدی کریمی انتخاب کنم... دیگر مگر میشد ما را برد! آنقدر گل میزدیم به آن بچه های نگونبخت مردم که فکر کنم سر همان باختن ها آسیب روحی دیدند و خیلی هایشان تحصیل را در سال های بعد ترک کردند!
سال های شیرینی بود... یادش به خیر... هر جای زمین که خطا میشد میبردم پنالتی میزدم!
امروز بابک به من گفت ماشاالله چقد عوض شدی...راست میگفت عوض شدم.خیلی هم شدم...اما رنگ مش جلوی موهای او هم چیزی نبود که آن سال ها داشته باشد... ابراز ارادتی به هم کردیم... سوار تاکسی که من از آن پیاده شده بودم شد و رفت...


م.ج
16.27
1دی97

برچسب: نویسنده: پویا قاسمی‌پور تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 5:46

صفحه بندی