ماشین رسید. سراسیمه و بدون خداحافظی از او، از طبقه 4 ام آپارتمان پایین آمد و سوار شد. تیبای سفید هاچ بک با راننده ای جوان و آهنگی اسپانیولی که احتمالا خودش هم نمیفهمید چه می گوید! سینا با ساک ورزشی اش عقب نشست و در را بست. راننده معقول به نظر نمی رسید
-داش حالت ناخوشه انگار؟
+طوری نیس. عجله دارم. سریعتر برو... صداشم بیشتر کن.
-رو چش...می خوای اصا چراغ قرمزارم رد کنم؟ هههه
داشت به امیر پیام میداد:
+همین روزاست که دیگه کارم به فحش کاری بکشه باهاش. همش ضد حال میزنه...
گوشی زنگ می خورد رد تماس می دهد.
+آی... چیکار میکنی مراقب باش
-داش خودت گفتی سریعتر دیگه...
پیام امیر را می خواند: تو بزرگ شدی. اونا حق ندارن اینقد گیر بدن بهت. امشب بعد سالن میریم خونه اشکان. یه خبراییه انگار:)
می نویسد:میام. اقلا یه شب نمی بین.....
با ضربه وارد شده از طرف پرشیای مشکی که از تقاطع سمت راست با سرعت حرکت میکرد و دقیقا دری که سینا کنارش نشسته بود را هدف قرار داد، گوشی از پنجره مخالف به بیرون پرت شد و سینا، غرق در خون از در سمت مقابل آویزان شد. گوشی زنگ می خورد. "مامان" پشت خط است. اما سینا دیگر "صدایی" برای جواب دادن ندارد؛ و آن فریاد بر سر مادر، قبل از خروج از خانه، آخرین حرفش با مادر بود...
#داستان_کوتاه
1.41
14.2.98
برچسب:
نویسنده: پویا قاسمیپور
تاريخ: پنجشنبه
2 خرداد
1398 ساعت: 5:10